سفر زندگی
سلام نی نی خوشکل من. فدای تو من بشم. مامانت یه مدت تاخیر داشت چون به خودش قول داده همیشه از خوبیها و قشنگی های زندگی بنویسه. نمیخوام با سختیهای زندگی وبلاگ عزیزترین پاره وجودم که ایشالا در اینده خیلی خیلی نزدیک میاد در اغوش مامان باباش رو پر کنم. میخوام همیشه خوبیهای زندگی رو بنویسم که با خوندنشون همیشه لبخند شادی رو لب پاره تنم بیاد.
گل من میخوام خبری رو که ماهها انتظارشو میکشیدم بهت بگم.میخوام از سفر پر از نور و برکتی که بابایی رفته بگم. بابایی 2 اردیبهشت به دیدار خانه خدا و حرم مطهر پیامبرش شتافت. روزهای اخر بابایی به هیچ چیز جز پرکشیدن به معبودش فکر نمیکرد. من این رو خیلی قشنگ از رو رفتار و حرکاتش میخوندم.
بابایی الان چند روزه رفته و همه ما در انتظارش به سر میبریم. یه کم نگران درساشم.اما یه اعتماد قلبی بهم میگه خدایی که بابایی رو به سوی خودش خوند و با تمام وجود و به قول بابایی میلیمتری کاراشو درست کرد از این به بعد هم کاراش درست میکنه. دو روز پیش مامان بزرگتزنگ زد و هم از فراق و هم از شوق رفتن بابایی گریه کرد. بابایی نمیدونم چکار کردی اینقد مهرت تو دل همست. نمیدونم چه کردی که خدا اینقد دوست داره. نمیدونم چه کردی که منو اینجور گرفتار خودت کردی. مامن بزرگی دیروز واسه بابایی اش پخت. و منم اینجا توی خوابگاه درس میخونم و انتظار بابایی رو میکشم. انتظاری زیبا تا بوسه هایم رو بر پیشونی بابایی رها کنم. با نگاه به صورت بابایی یاد دوران خودم میوفتم و حسرت ان روزها که چه زود گذشت. اون روزهایی که فقط خودت بودی و معبود خودت. نه کسی بود همدردت و نه کسی زبونتو بفهمه. مامانم ارزو میکنم تو هم این حسو درک کنی که وقتی که بزرگترین پشتیبانت خدای برزگ باشه دیگه هیچ غمی در زندگی نداری و دلت قرص قرصه. اینقد دلت قرصه که با سری برافراشته فقط به اسمان نگاه میکنی.
مامانی دوست دارم.



سفر زندگی
